بلانچ:
چه چیز در من جریان گرفت.. کدامین گام ها کدامین نفس ها بودند که این گونه اشفته ام کردند. وقتی رگهایم می تپند تا به انها هم نگاهی بیاندازم، چه چیز ممکن است در من جاری گشته باشد. حال که سعی کردم دور باشم. حال که در دوری نزدیکم و در نزدیکی دوری جستن را بی فایده یافتم. حال که زبانم را کسی نمی فهمد .. با شنیدن تشبیه هایم دیوانه خطاب می شوم و با هر رسیدنی دست از پا برای دهان گشودن و سخن گفتن نمی شناسم.. وقتی که کلماتِ گستاخ در ما ارام می گیرند چه چیزی در انسان جاری می شود. وقتی زمستان در کنار من است اما هنوز هم چیزی را درونم به جریان می بینم... به راستی/ اکنون که احمقم اکنون که همه ی سوال های مضحک شیرین به نظر می رسد. اکنون که کلمات حباب می شوند و بازی بازی می رسند دمِ گوشم تا ترکیدن. اکنون، که نواها بی رحم اند. که همه چیز، بیهوده اما مثل همیشه است.
تا رسیدن به دمایی که جسمم هوشم رو ازم بگیره و جایی که مثل درخت سرمازده ای از همه ی دنیا جامونده باشم.. تا اون زمانِ به خصوص که حتی در واقعیت برای رسیدن به این غربت خیال کردم.. تا اون زمان، من همون دختری خواهم بود که رد طوفان و بهمن و سردی هایی که نچشیده روی تخت خوابش آتیش می گیره. ردِ پای ادمهایی که خیلی بزرگ تر از اون بودن رو لمس کرده و شبیه همون درخت یخ زده شاهد زمستون های اطرافشه.. من اون دختر می مونم. چون "ماندن" از فعل هاییه که گذر زمان حروفش رو برام شمرده. من همین جا می مونم. شاید چون تحمل بار ردپاهای خودمو ندارم. منِ بی چاره
اخ، عوضی بودن! به اندازه ی برداشتن چاقو و انداختن یه خراش گنده روی پوست نرمم برای هک کردن اینکه حتی وقتی دارم اینکارو می کنم یه جور تعالی رو حس می کنم و اره لبخندمو ببین...... دل و جرئت ندارم. نه به اندازه ی کافی. نه تنها برای عوض کردن ارایش خودمو یه جور کندن از این صورت، حتی برای کم کردن شر خیلی ها! چون فقط احمق ان و نمی فهممشون